عصر یکی از روزهای سرد اسفند پارسال داشتم تو خیابون قدم میزد
شب شد، تا عمق هشتاد متری خودم رفته بودم، جایی که هرکسی نمیتونه از اونجا زنده بیرون بیاد
جلوم مادری با پسر کوچکش داشتن راه میرفتن، پسره گفت: مامان میای بریم اسباب بازی بخریم؟
مامانش گفت نه! پسره همینجور اصرار میکرد تا مامانش عصبانی شد
گفت: میریم خونه بتمرگ بخواب امیدوارم که هیچوقت دیگه از خواب بلند نشی!!
انقدر بچه شو زد که پسره شروع کرد به گریه کردن و از دماغش خون اومد و سریع رفت پشت سرم پناه گرفت
منم مامانش رو با حرف آروم کردم تا پسرشو نزنه
…..
امروز تو ماشین منتظر دوستم بودم …از بغل ماشین یه مرد ویلچری و دخترش داشتن رد میشدن
مرده کیف دخترشو به پشت ویلچر آویزون کرده بود و دخترش رو پاش خواب و بیدار بود
مرده به دخترش گفت : گلم میریم خونه استراحت میکنی که شب میخوایم با مامانت بریم کلی قدم بزنیم و بخندیم
دختره لپ باباش رو بوس کرد و اونم پیشونی دخترشو
با این حالم و آهنگی که پلی کرده بودم یه حس عجیبی تمام وجودمو گرفته بود
فهمیدم که همه اشتباه میکنن
بهشت زیر پای تمام مادران نیست!
بهشت زیر پای «بعضی» مادران و «بعضی» پدرانه…
شایدم زندگی از زاویه یه ویلچری خیلی زیباتر از زندگی از زاویه بقیه باشه
همین
{عکس مرد ویلچری و دخترش}

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر