شبی از شرکت میومدم سوار تاکسی شخصی شدم
کل مسیر خودم و راننده 35-36 ساله تنها بودیم بحث ماشین میکردیم
گفت این پراید مدل 79 هست
گفتم عالی نگهش داشتی
گفت مال خانمم بود سال 82 دانشکده باهنر درس میخوندم صبح ماشین خودم خراب بود خانمم منو رسوند و رفت
از دانشکده رفتم خونه ی مامان جونم دیدم داره گریه میکنه، گفتم مامان جون چی شده؟ گفت هیچی دلم گرفته
خوابیدم یک ساعت بعد دیدم همه مشکی پوش بالای سرم ان گفتن خانمت تو خیابون اهلی از ماشین پیاده شده ماشین زدتش، یه مکث کرد گوشیشو در آورد بهم گفت نمیدونم چرا ولی اولین غریبه ای هستی که دارم زندگیمو براش تعریف میکنم عکسشو نشونم داد گفت تموم کرد.
ادامه داد:
گفت 7-8 سال ماشین تو خونه بابام خوابیده بود تا ماشین خودم کامل خراب شد،
زنگ زدم باباش، گفتم بیا ماشین دخترو ببر، بهم گفت دخترمو که نتونستی نگه داری ماشینشم نمیتونی نگه داری؟
راننده این حرف رو که زد مو به تنم سیخ شد
یه نفس عمیق کشید گفت لامصب انگار دیروز بود، دو سال پیش زن گرفتم بچه هم دارم ولی بعد از اینهمه سال فراموشم نمیشه
سر کار مدام بهش فکر میکنم و بغض میکنم
گفتم گذشت زمان باعث نمیشه آدم فراموش کنه، فقط تحملش رو راحت تر میکنه
نگام کرد گفت گذشت زمان تحملش رو برام سخت تر کرده
موقعی که میخواستم پیاده بشم پول ازم نگرفت گفت برای زنم فاتحه بخون
اولین بار بود که با بی اعتقادی با تمام وجود برای یکی فاتحه میخوندم
همین
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر