۱۳۹۲ خرداد ۲, پنجشنبه

آپاندیس زندگی

 سمت راست بدنت اندازه 4 انگشت از ناف بیا پایین...همینجا

اگر اینجا  درد کنه و نتونی تحمل کنی میری دکتر
دکتر میگه برو بیمارستان
میری بیمارستان اول هزینه ها رو پرداخت میکنی
بعد راهی اتاق عمل مبشی و جراح با تیغ اینجا رو میشکافه
یعنی فرایند خوب شدن تو زندگی همیشه با شکافتن شروع میشه
ادامه میده، میرسه به یه قسمت، زائده‌ی کوچک و انگشتی انتهای روده بزرگ
بهش میگن آپاندیس...یا به اصطلاح طرف آپاندیسیت گرفته
با برداشتن این زائده روند بهبودی آغاز میشه
خیلی چیزا با وجود اینکه قسمتی از بدنت ان باعث درد میشن


اگر درد انقدر زیاد بشه که نتونی تحمل کنی باید مثل آپاندیس بندازیش دور و الا باعث مرگت میشن





۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۹, پنجشنبه

با خنده بمیریم


  بیست و دوم اردیبهشت  88
بعد از ظهر بود...هوا هم گرم

همه آدم‌هایی که تو ورزشگاه دستغیب بودن سر از پا نمیشناختن
از خوشحالی یکی دست میزد، یکی جیغ، یکی سوت، خلاصه هرکس خوشحال بود
موقع خروج انقدر شلوغ بود که سوزن می‌انداختی پایین نمیومد!
دو سال قبلش تو کانون رهپویان وصال بمب گذاشته بودن
نگاه حسین کردم به شوخی گفتم
ما همیشه از یه نعمت محروم بودیم،شانس... الآنه که بمب بذارن بریم رو هوا
داشتیم میخندیدیم که یکی دست گذاشت رو شونه‌م
برگشتم یه پیرمرد بود با دوستش، گفت
اگر قرار باشه بمیریم بذار وقتی که شادیم بمیریم
اون یکی با لبخند گفت
برای کشتن مردم نیازی به بمب نیست، کافیه همین خنده رو ازشون بگیری...زودتر از اون چیزی که فکر میکنی میمیرن
تقریبا 4سال از اون روز گذشت
معنی این حرف ها رو خیلی خوب فهمیدم تو این مدت

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۳, جمعه

ترس

میترسم؟+
از چی؟-
از اینکه کم بیارم و نتونم بهش انقدر که باید محبت کنم-
ترس خوبه، این یعنی یه چیزی تو زندگی هست که هنوز باید براش بجنگی+

ادعا


ادعایی ندارم، خودش کم ادعایی نیست