بیست و دوم اردیبهشت 88
بعد از ظهر بود...هوا هم گرم
همه آدمهایی که تو ورزشگاه دستغیب بودن سر از پا نمیشناختن
از خوشحالی یکی دست میزد، یکی جیغ، یکی سوت، خلاصه هرکس خوشحال بود
موقع خروج انقدر شلوغ بود که سوزن میانداختی پایین نمیومد!
دو سال قبلش تو کانون رهپویان وصال بمب گذاشته بودن
نگاه حسین کردم به شوخی گفتم
ما همیشه از یه نعمت محروم بودیم،شانس... الآنه که بمب بذارن بریم رو هوا
داشتیم میخندیدیم که یکی دست گذاشت رو شونهم
برگشتم یه پیرمرد بود با دوستش، گفت
اگر قرار باشه بمیریم بذار وقتی که شادیم بمیریم
اون یکی با لبخند گفت
برای کشتن مردم نیازی به بمب نیست، کافیه همین خنده رو ازشون بگیری...زودتر از اون چیزی که فکر میکنی میمیرن
تقریبا 4سال از اون روز گذشت
معنی این حرف ها رو خیلی خوب فهمیدم تو این مدت

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر