۱۳۹۲ مهر ۸, دوشنبه

من و تاریکی



خیلی از شب ها موقعی که همه خوابن چراغ ها رو خاموش میکنم
توی تاریکی می‌نشینم تا زمانی رو به خودم اختصاص داده باشم
تا چراغ رو خاموش میکنم همه جا تاریکی مطلق میشه،
جوری که چیزی جز سیاهی دیده نمیشه
ترس به سراغ مردمک های چشم میاد
و مردمک ها تلاش میکنند بر ترس و تاریکی غلبه کنند
به مرور اون تاریکی مطلق رو از بین میبرند و محیط اطراف دیده میشه
و مردمک ها به تاریکی عادت می کنند
داستان مردمک ها عجیب شبیه داستان ما آدمهاست
به خاطر عادات به تاریکی فکر میکنیم چون میبینیم پس همه جا روشنه
درصورتی که تاریکی همون تاریکیه
و شب همون شب

۱۳۹۲ شهریور ۲۴, یکشنبه

آدما یا فراموشکارن یا نمیفهمن



تو هفته های اخیر 3تا مرگ رو از نزدیک دیدم...خیلی نزدیک

خیلی صحنه ها دیدم که موقع بیکاری جلوی چشمام رژه میرن
رنگی،با کیفیت ،بدون کم و کاست
خیلی صحنه ها رو نمیشه فراموش کرد،
دیدن صورت جنازه توی اتاق خوابش
شیون خونواده های داغدار
هق هق گریه مردهایی که با این حالشون سعی میکردن بقیه رو آروم کنن
و...
با اینهمه سکانس بد شاید قشنگترین سکانس، سکانس خنده های بچه هایی بود که دور از قافله خونواده های داغدار تو کوچه بازی میکردن
ولی فصل مشترک تمام این اتفاق ها عزیز شدن آدما تازه بعد از مرگشونه
راست میگه که:
«دسته های گل نهادن بر مزار من چه سود؟ در زمان بودنم یک شاخه گل دستم بده»
ولی خب، آدما یا فراموشکارن یا نمیفهمن



۱۳۹۲ شهریور ۲۰, چهارشنبه

آرزوی مرگ

سال سوم راهنمای،
صبح یکی از روزهای سرد و بارانی زمستان،
منوچهر محمدی دبیر ریاضی وارد کلاس شد
برخلاف روزهای معمول کنار پنجره ایستاد
پنجره را باز کرد به بیرون خیره شد در همان حال نفس عمیقی کشید و گفت:
«میدونید تنها جایی که حتما آرزوی آدم برآورده میشه کجاس؟»
بعد از چند دقیقه در سکوت نامتعارف کلاس گفت «در حال غرق شدن»
...
غرق شدن در آب ، یا در قسمت های عمیق زندگی فرقی ندارد
با گذشت زمان امیدت کم کم سرد می‌شود اما همچنان زنده است
با تمام وجود دست هایت را به سمت بالا می‌گیری
و منتظر دستی هستی که دستت را بگیرد
اما وقتی که دستت را کسی بگیرد
امید زنده میشود ، جانی تازه میگیرد
بر ترس غلبه می کند،بر تو شروع به وزیدن میکند
ترس برای از پا درآوردن آدم تنها یک رقیب دارد، امید بیش از حد
اما اگر این دست نیمه راه دستت را ول کند و تو دوباره شروع به غرق شدن کنی
این بار امید کاملا میمیرد و تو در حال غرق شدن «آرزوی مرگ» می کنی

این آرزو برآورده می شود و از آن به بعد بدون آنکه بخواهی هر روز میمیری