تو هفته های اخیر 3تا مرگ رو از نزدیک دیدم...خیلی نزدیک
خیلی صحنه ها دیدم که موقع بیکاری جلوی چشمام رژه میرن
رنگی،با کیفیت ،بدون کم و کاست
خیلی صحنه ها رو نمیشه فراموش کرد،
دیدن صورت جنازه توی اتاق خوابش
شیون خونواده های داغدار
هق هق گریه مردهایی که با این حالشون سعی میکردن بقیه رو آروم کنن
و...
با اینهمه سکانس بد شاید قشنگترین سکانس، سکانس خنده های بچه هایی بود که دور از قافله خونواده های داغدار تو کوچه بازی میکردن
ولی فصل مشترک تمام این اتفاق ها عزیز شدن آدما تازه بعد از مرگشونه
راست میگه که:
«دسته های گل نهادن بر مزار من چه سود؟ در زمان بودنم یک شاخه گل دستم بده»
ولی خب، آدما یا فراموشکارن یا نمیفهمن

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر