۱۳۹۲ مهر ۸, دوشنبه

من و تاریکی



خیلی از شب ها موقعی که همه خوابن چراغ ها رو خاموش میکنم
توی تاریکی می‌نشینم تا زمانی رو به خودم اختصاص داده باشم
تا چراغ رو خاموش میکنم همه جا تاریکی مطلق میشه،
جوری که چیزی جز سیاهی دیده نمیشه
ترس به سراغ مردمک های چشم میاد
و مردمک ها تلاش میکنند بر ترس و تاریکی غلبه کنند
به مرور اون تاریکی مطلق رو از بین میبرند و محیط اطراف دیده میشه
و مردمک ها به تاریکی عادت می کنند
داستان مردمک ها عجیب شبیه داستان ما آدمهاست
به خاطر عادات به تاریکی فکر میکنیم چون میبینیم پس همه جا روشنه
درصورتی که تاریکی همون تاریکیه
و شب همون شب

۱۳۹۲ شهریور ۲۴, یکشنبه

آدما یا فراموشکارن یا نمیفهمن



تو هفته های اخیر 3تا مرگ رو از نزدیک دیدم...خیلی نزدیک

خیلی صحنه ها دیدم که موقع بیکاری جلوی چشمام رژه میرن
رنگی،با کیفیت ،بدون کم و کاست
خیلی صحنه ها رو نمیشه فراموش کرد،
دیدن صورت جنازه توی اتاق خوابش
شیون خونواده های داغدار
هق هق گریه مردهایی که با این حالشون سعی میکردن بقیه رو آروم کنن
و...
با اینهمه سکانس بد شاید قشنگترین سکانس، سکانس خنده های بچه هایی بود که دور از قافله خونواده های داغدار تو کوچه بازی میکردن
ولی فصل مشترک تمام این اتفاق ها عزیز شدن آدما تازه بعد از مرگشونه
راست میگه که:
«دسته های گل نهادن بر مزار من چه سود؟ در زمان بودنم یک شاخه گل دستم بده»
ولی خب، آدما یا فراموشکارن یا نمیفهمن



۱۳۹۲ شهریور ۲۰, چهارشنبه

آرزوی مرگ

سال سوم راهنمای،
صبح یکی از روزهای سرد و بارانی زمستان،
منوچهر محمدی دبیر ریاضی وارد کلاس شد
برخلاف روزهای معمول کنار پنجره ایستاد
پنجره را باز کرد به بیرون خیره شد در همان حال نفس عمیقی کشید و گفت:
«میدونید تنها جایی که حتما آرزوی آدم برآورده میشه کجاس؟»
بعد از چند دقیقه در سکوت نامتعارف کلاس گفت «در حال غرق شدن»
...
غرق شدن در آب ، یا در قسمت های عمیق زندگی فرقی ندارد
با گذشت زمان امیدت کم کم سرد می‌شود اما همچنان زنده است
با تمام وجود دست هایت را به سمت بالا می‌گیری
و منتظر دستی هستی که دستت را بگیرد
اما وقتی که دستت را کسی بگیرد
امید زنده میشود ، جانی تازه میگیرد
بر ترس غلبه می کند،بر تو شروع به وزیدن میکند
ترس برای از پا درآوردن آدم تنها یک رقیب دارد، امید بیش از حد
اما اگر این دست نیمه راه دستت را ول کند و تو دوباره شروع به غرق شدن کنی
این بار امید کاملا میمیرد و تو در حال غرق شدن «آرزوی مرگ» می کنی

این آرزو برآورده می شود و از آن به بعد بدون آنکه بخواهی هر روز میمیری


۱۳۹۲ مرداد ۱۸, جمعه

مثل منارجنبان

شاید از آخرین باری که رفتم اصفهان 6 سالی میگذره

خیلی از جاها و بناهاشو یادم نیست، ولی منارجُنبان رو خوب یادمه
یه بنای قدیمی با دو تا مناره، که با تکان دادن یکی از مناره‌ها مناره دیگه و کل همه بنا نیز تکان می‌خوره...هر روز یکی میره بالای یکی از مناره ها و برای بازدیدکننده ها تکانش میده تا مناره دیگه هم تکان بخوره و همه این تکان خوردن ها رو ببینند
هنوز کسی دقیق نمیدونه میگن دلیل این اتفاق پدیده رزونانس هست
نمیدونم، انگار منم مثل منارجنبان دچار پدیده رزونانس شدم...هرکسی از راه میرسه میخواد یه تکانم بده که کل وجودم بلرزه و بره


امید این روزها



امیدوارم اینبار دیگه این گُـــل خشک نشه...



مبداء = قله


چند هفته پیش بود که خبر رسید 3 کوهنورد ایرانی بعد از فتح قله برودپیک هیمالیا تو برگشت مفقود شدن...اتفاق عجیب که نه ولی دردناک بود
آیدین و مجتبی و پویا شاید تونستن یادمون بدن که
همیشه نیازی نیست گرم باشی تا بتونی قله ای رو فتح کنی
میشه سرد بود و قله ها رو فتح کرد
ولی فتح کردن انتهای مسیر نیست
بلکه تازه ابتدای مسیره



۱۳۹۲ خرداد ۲, پنجشنبه

آپاندیس زندگی

 سمت راست بدنت اندازه 4 انگشت از ناف بیا پایین...همینجا

اگر اینجا  درد کنه و نتونی تحمل کنی میری دکتر
دکتر میگه برو بیمارستان
میری بیمارستان اول هزینه ها رو پرداخت میکنی
بعد راهی اتاق عمل مبشی و جراح با تیغ اینجا رو میشکافه
یعنی فرایند خوب شدن تو زندگی همیشه با شکافتن شروع میشه
ادامه میده، میرسه به یه قسمت، زائده‌ی کوچک و انگشتی انتهای روده بزرگ
بهش میگن آپاندیس...یا به اصطلاح طرف آپاندیسیت گرفته
با برداشتن این زائده روند بهبودی آغاز میشه
خیلی چیزا با وجود اینکه قسمتی از بدنت ان باعث درد میشن


اگر درد انقدر زیاد بشه که نتونی تحمل کنی باید مثل آپاندیس بندازیش دور و الا باعث مرگت میشن





۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۹, پنجشنبه

با خنده بمیریم


  بیست و دوم اردیبهشت  88
بعد از ظهر بود...هوا هم گرم

همه آدم‌هایی که تو ورزشگاه دستغیب بودن سر از پا نمیشناختن
از خوشحالی یکی دست میزد، یکی جیغ، یکی سوت، خلاصه هرکس خوشحال بود
موقع خروج انقدر شلوغ بود که سوزن می‌انداختی پایین نمیومد!
دو سال قبلش تو کانون رهپویان وصال بمب گذاشته بودن
نگاه حسین کردم به شوخی گفتم
ما همیشه از یه نعمت محروم بودیم،شانس... الآنه که بمب بذارن بریم رو هوا
داشتیم میخندیدیم که یکی دست گذاشت رو شونه‌م
برگشتم یه پیرمرد بود با دوستش، گفت
اگر قرار باشه بمیریم بذار وقتی که شادیم بمیریم
اون یکی با لبخند گفت
برای کشتن مردم نیازی به بمب نیست، کافیه همین خنده رو ازشون بگیری...زودتر از اون چیزی که فکر میکنی میمیرن
تقریبا 4سال از اون روز گذشت
معنی این حرف ها رو خیلی خوب فهمیدم تو این مدت

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۳, جمعه

ترس

میترسم؟+
از چی؟-
از اینکه کم بیارم و نتونم بهش انقدر که باید محبت کنم-
ترس خوبه، این یعنی یه چیزی تو زندگی هست که هنوز باید براش بجنگی+

ادعا


ادعایی ندارم، خودش کم ادعایی نیست


۱۳۹۲ اردیبهشت ۷, شنبه

کاکتوس



چند شب پیش یه کاکتوس خریدم
به این امید که بتونم با محبت خارهاشو گل کنم
کاکتوس گیاهیه که با محبت خارهاش گل میشه 
درست برعکس آدما که با محبت گل هاشون ،خار
خیلی جالبه که تنها امید به زندگیم گل کردن خار یه کاکتوس شده
با این دیدگاه هر روز به کاکتوسم میرسیدم که امروز دوستم گفت:
«میدونی اگر بخوای اینجوری بهش محبت کنی و هر روز بهش آب بدی میمیره؟»
فکر کن یه لحظه تمام تصورات و هدفت از محبت کردن به مرگ کاکتوس ختم بشه
انگار تمام گام هایی که تا الان تو زندگیم برداشتم اشتباه بوده
شاید آدما هم مثل کاکتوس ان
یا نباید بهشون محبت کرد
یا اگر محبت میکنی باید کم محبت کنی
محبت زیادی هم اونا رو میکشه هم خودتو

۱۳۹۲ اردیبهشت ۴, چهارشنبه

لبخند مشترک

رفتم تو سوپر مارکت داشتم نوشابه برمیداشتم که یکی دستمو گرفت

برگشتم دیدم یه دختر 2-3 ساله‌س که میگه :عمــــــو بیا یه لحظه
همین که میگفت «عمـــــــــــو»…حس غریبی بود..خیلی غریب
مامانش همینجور مشغول خرید بود
دستمو گرفت برد سر قفسه پفک و چیپس، اشاره کرد به یه پفک
گفت:
«عمو این چیه؟« گفتم قربونت برم پفکه
باز گفت عمو این چیه؟ گفتم :قربونت برم پفکه…پفک
شمردم 29 بار دست گذاشت رو یه مدل پفک گفت عمو این چیه؟
منم 29 بار بهش گفتم «قربونت برم پفکه…پفک»
آخرشم همون پفک رو خریدم و باهم خوردیم تا مامانش بیاد
یاد اون تبلیغ صدا و سیما افتادم که پیرمرده که آلزایمر داشت و اشاره میکرد به یه گنجشک و همینجور میگفت این چیه؟

میخوام بگم تو این دنیای هرکی به هرکی میشه برای آدما یکم وقت گذاشت


ولو اینکه 10 دقیقه باشه
ده دقیقه وقت برای سهیم کردن هم تو یه لبخند مشترک


زخم یادگاری

از پشتِ حفاظِ آهنیِ پنجره به بیرون نگاه میکردم
روز آخر پیش دبستانی بود، مربی اومد تو کلاس زل زد بهم
گفت: اومدن دنبالت سینا، دیگه وقتش رسیده که تو هم بری
منم که نمیخواستم برم از اونجا، سریع رفتم زیر میز قایم شدم
مربی اومد منو با دست بگیره بیاره بیرون
دستشو چنان گاز گرفتم که ازش خون اومد
اونم از درد چنان دادی زد که من پریدم و پیشونیم خورد به میخ زیر میز و پر از خون شد
هر جوری بود اون روز هم تموم شد


سال ها گذشت تا اینکه پارسال همون مربی رو دیدم
نمیدونستم منو میشناسه یا نه، رفتم جلو سلام کردم
بعد از احوالپرسی گفت قیافه‌ت خیلی آشناست، ولی اسمتو یادم نیست
گفتم فلانی ام(فامیل واقعیم)…سینا، چند لحظه هیچی نگفت
نگاه به جای زخم دستش کرد گفت: تو همون سینایی که دستمو گاز گرفت؟
داشتم از خجالت میمردم
با خنده گفت از وقتی بازنشسته شدم تنها یادگاری که برام باقی مونده همینه
هروقت دلم برای اون روزها تنگ میشه نگاه به همین دست میکنم
گفت چیزی هم از اون سال هنوز یادته؟ یادگاری نداری؟
گفتم آره خیلی چیزا یادمه! با خنده به جای زخم پیشونیم اشاره کردم
گفتم: اینم یادگاری
کلی خندیدیم،خیلی از خاطرات اون دوران برام زنده شد
خانوم شیرازی اون روز نشون داد یه زخم هرچقدر درد داشته باشه یه روز خوب میشه
حتی اگر جاش بمونه میتونه تنها یادگار بعضی سال های عمر بشه


شطرنج


موقع خونه تکونی تو انباری یه چیزی پیدا کردم
کلاس دوم ابتدایی که باهاش آشنا شدم و اصول زندگیم رو با قوانینش مچ کردم
از وقتی پیداش کردم گذاشتمش رو میز و هر روز ساعت ها بهش زل میزنم
اون موقع تنها تفریحم بود، خیلی چیزا ازش یاد گرفتم
سال ها طرفش نرفتم و شاید اون آدم قبل نباشم که بتونم بازم بازی کنم
سرباز همیشه دوست داشت به انتهای مسیر برسه که وزیر بشه
رسیدن به انتهای مسیر به معنای تموم شدن زندگیش نبود
وزیر و فیل و اسب و قلعه همه و همه تلاش میکردن که از شاه حفاظت کنن
راستشو بخوای هیچوقت دلیل این کارشونو نفهمیدم
نفهمیدم که چرا همه برای شاهی که فقط ۱خونه میتونه حرکت کنه جون میدن
ساعت ها بازی کردن شاید به باخت ختم میشد
با این حال بازم بازی میکردم…انگار بعضی وقت ها از باخت لذت میبردم
اصلا میدونی چیه؟
شطرنج ازون بازیاست که کیفیت باخت‌ش مهمه،
درست مثل زندگیهمیشه که برد نیست



جاده


بابام به رانندگی هیچکس جز خودش اعتماد نداره
سه سالی از گرفتن گواهینامه‌م گذشته بود
که باهم رفتیم خارج از شهر، اتفاقا خودمم راننده بودم
دو ساعتی از رانندگی تو جاده گذشته بود
همینجور میگفت اینجا رو اینجوری برو، اونجا رو اونجوری برو
اینجا رو آهسته برو، اونجا رو تند برو و چه و چه
یه دفعه کنار جاده،توی خاکی زدم کنار، از ماشین پیاده شدم، گفت: چی شده؟
سوییج رو دادم بهش، با لبخند گفتم ادامه‌ش رو خودت رانندگی میکنی
جالبه که چند کیلومتر بعدش نزدیک بود تصادف کنیم
وقتی انقدر حواس آدم به بایدها و نبایدها و توصیه ها باشه که نه پیمودن جاده براش زیبایی داشته باشه و نه رانندگی لذتی، بهتره بزنه کنار پیاده بشه
نه اینکه توصیه ها بی فایده باشه، ولی تا یه حدی خوبه
از اون بیشتر بشه دیگه آدم ادای یکی دیگه رو داره در میاره
هیچ دو نفری نمیتونن یه مسیر رو مثل هم طی کنند
چون آدما با هم تفاوت دارن، حتی مسیرها با هم
توانایی ها، شانس‌ها ،استعدادها همه و همه با هم فرق دارن
ترجیح میدم مسیر زندگیم رو خودم برم حتی اگر اشتباه برم حتی اگر تصادف کنم
تا اینکه بخوام ادای رانندگی کردن بقیه رو در بیارم و هیچ لذتی نبرم


داف مهربون!



سال پیش دانشگاهی ، درس حساب دیفرانسیل
یه استادی داشتیم 52 سالش بود
مردی فوق العاده صمیمی و شوخ و کار درست
تنها استادی که منو به اسم سینا میشناخت
همه از کلاسش و نحوه برخورد و درس دادنش لذت میبردن
یه بار یه کاری برای استاد دیفرانسیل انجام دادم تا نشستم سر جام گفت
«سینا ایشالا خدا یه زن خوب و مهربونی بهت بده»
منم به حالت کرم ریزی همیشگی سرمو انداختم پایین گفتم:
« خوشگل و داف باشه کافیه هاااا»
میخواست شروع کنه به نوشتن پای تخته که روشو برگردوند
اون میکروفون و سیستمی هم که برای درس به خودش وصل میکرد رو گذاشت رو میز
دو تا بشکن زد گفت سینا….سینا حواست یه لحظه به من باشه
خیلی جدی گفت‌:
« آدم تو زندگی اگر عاشق همسرش باشه، ولو اینکه طرف زشت ترین و بدترکیب ترین آدم دنیا باشه، حتی کر باشه، کور باشه، ناتوان باشه تو نظرش بهترین و خوشگلترین و سالمترین فرد دنیاست…زندگی به این چیزا نیست»
پشت این جمله ها کلی حرفه…که همه درکش نمیکنن
مطمئنا استاد رخشنده رو یکی از بزرگترین الگوهای رفتاری منه
امیدوارم هرجا هست سالم و غرق در خنده باشه
همین

یه تیکه آهن هم برای برگشت انگیزه میخواد

شهریور پارسال

برای انصراف از دانشگاه باهنر کرمان مسیر شیراز-کرمان رو 3بار با اتوبوس طی کردم
به صورت اتفاقی تمام این 3بار رو با یه اتوبوس رفتم و برگشتم
هیچ کسی جز ما تو اون بیابون تاریک نبود
هممون پیاده شدیم
شاگرد شوفر رفت اتوبوس رو تعمیر کنه
راننده که منو میشناخت وایساد بغل دستم شروع کرد به سیگار کشیدن
دود سیگارش داشت خفم میکرد، پرسیدم : حالا برمیگردیم یا نه؟
یه لبخند زد و گفت : اتوبوس یا حتی ماشین که یه مسیری رو که میره برای برگشت فقط نیاز داره سوخت داشته باشه و موتور سالم…درست مثل یه آدم
سوخت که داره اگر صبر کنی موتورشم درست میشه
چند هفته پیش همون راننده رو تو ترمینال کاراندیش دیدم
انقدر قیافه‌م تغییر کرده که اولش منو نشناخت
کنارش وایسادم گفتم:
«درسته که اتوبوس برای برگشت سوخت میخواد و موتور سالم ولی آدم انگیزه هم میخواد»
سرشو برگردوند نگام کرد، تبسمی کرد ، منو شناخت..گفت:
یه تیکه آهن بی‌جون هم برای برگشت انگیزه میخواد…
چه برسه به آدم






هیچی نشده، کارتون ببین

بعضی وقت‌ ها دیگه هیچی جواب نمیده
همه چی رو ول میکنم و میرم یه چایی میریزم بیسکویت رو از کشوی میز در میارم
کارتون میگ میگ رو پلی میکنم به خودم میگم تو همون بچه 13-14 سال پیشی بچه ای که تنها دغدغه‌ش این بود که چطور کویوت میتونه میگ میگ رو بگیره و بخوره
بیخیال بابا..هیچی نشده…بیسکویت رو بزن تو چایی و بخور
خوشحال باش که اینبار دیگه حتما میگ میگ خورده میشه
و بارها و بارها این داستان تکرار میشه






بزرگ نشو، همین قدر بمون

چند شب پیش واقعا از دست موهام خسته شدم
از اونایی نیستم که به مو زیاد اهمیت بدم و برا اصلاحشون وقتِ قبلی بگیرم
لباس پوشیدم رفتم سلمونی
همینطور که نشسته بودم تا نوبتم بشه یکی اومد بچه شش ساله‌شو سپرد دستم
خودش رفت نشست رو صندلی تا موهاشو اصلاح کنه
پسره قبل از باباش موهاشو کوتاه کرده بود و صورتش پُر از مو بود
برای اینکه بتونم یجا نگهش دارم چندتا کلیپ شان دِ شیپ که تو موبایل داشتمو بهش نشون دادم
خیره شده بود کلیپ میدید ، هی کلیپ میدید ، هی میخندید ، هی میخندید
من کل زمان بهش خیره نگاه میکردم
وقتی می‌خواست بره یه بوسش کردم گفتم یه کاری کن که بزرگ نشی ، همین قدر بمون
من یه بار این اشتباه رو کردم الان مثل سگ پشیمونم
بهم گفت باشه
کاش موفق بشه

مهم نیست کی دردتو بفهمه


تازه رسیده بودم دارالرحمه (قبرستون شیراز)‌
تو خودم بودم که پیرمرده اومد قبر رو شست
گفتم حاجی دمت گرم، رفت سر قبر بچه‌ش‌ ، گفتم تصادف کرده حاجی؟
گفت اول بهم بگو اسمت چیه که هر دفعه که میبینمت یادم میره ازت بپرسم! گفتم: سینا
نشست روی صندلی و با لبخند گفت: مامان و بابام رو چند سال پیش از دست دادم و بعدش پسر و نوه‌م رو باهم تو تصادف
انگار داشت به این زندگی میخندید، انگاری تو دلش میگفت کور خوندی که بتونی منو زمین بزنی!
سیگارشو از جیبش درآورد گفت میکشی؟ گفتم دودی نیستم
گفت درد منو فقط این سیگار میفهمه درد تو رو کی میفهمه؟
گفتم آدم به جایی میرسه که خودشم دردشو نمیفهمه! من اونجام
خندید و شروع کردیم به خاطره تعریف کردن، اون به خاطرات من میخندید و منم به خاطرات اون
آخرش که خداحافظی کردیم یهو گفت سینا! برگشتم
گفت: مهم نیست دردتو کی بفهمه!
 مهم اونه که دردی که از پا درت نیاره قویترت می کنه! همین



بخند


بجای تمام پسته‌های خندان، تو بخند


پیر نشی جوون


سال دوم دبیرستان، نزدیک امتحان ترم اول
با شهروزِ خدا بیامرز (بهترین دوستم که 3ماه پیش به خاطر تومور مغزی فوت کرد) میرفتیم کلاس خصوصی فیزیک
زمستون بود، هوا هم سرد
درست چند دقیقه بعد از خداحافظی
پیرمرد فقیر کنار خیابون گفت «جوون نمیای خودتو وزن کنی؟»
گفتم چرا! میام…خودمو وزن کردم، دست کردم تو جیبم و یه پولی بهش دادم
گفت: «پیر شی جوون»
….
چند شب پیش از روبروی خیابون اردیبهشت رد میشدم همون پیرمرد رو دیدم
تمام خاطرات داشت جلوم رژه میرفت
پسر و دختر جوونی که دست در دست هم بودن و میخندیدن خودشونو وزن کردن و به پیرمرده یه پولی دادن
پیرمرده گفت «پیر شید جوونا»
دست کردم تو جیبم و رفتم نشستم روبروی پیرمرده و بهش یه پولی دادم، ازم تشکر کرد
گفتم: پدرجان یه قولی بهم میدی؟
گفت چی؟
گفتم تو دعاها و آرزوهات زود میگیره، یه آرزوی بهتر کن، پیر شدن خوب نیست
اول از همه هم برای این دو نفر دعاتو عوض کن، بذار همیشه جوون باشن و بخندن
گفت باشه بهت قول میدم دعای بهتری کنم
فقط و فقط امیدوارم زیر قولش نزنه
همین

بهشت زیر پای تمام مادران نیست



عصر یکی از روزهای سرد اسفند پارسال داشتم تو خیابون قدم میزد

شب شد، تا عمق هشتاد متری خودم رفته بودم، جایی که هرکسی نمیتونه از اونجا زنده بیرون بیاد

جلوم مادری با پسر کوچکش داشتن راه میرفتن، پسره گفت: مامان میای بریم اسباب بازی بخریم؟

مامانش گفت نه! پسره همینجور اصرار می‌کرد تا مامانش عصبانی شد

گفت: میریم خونه بتمرگ بخواب امیدوارم که هیچوقت دیگه از خواب بلند نشی!!

انقدر بچه شو زد که پسره شروع کرد به گریه کردن و از دماغش خون اومد و سریع رفت پشت سرم پناه گرفت

منم مامانش رو با حرف آروم کردم تا پسرشو نزنه

…..

امروز تو ماشین منتظر دوستم بودم …از بغل ماشین یه مرد ویلچری و دخترش داشتن رد میشدن

مرده کیف دخترشو به پشت ویلچر آویزون کرده بود و دخترش رو پاش خواب و بیدار بود

مرده به دخترش گفت : گلم میریم خونه استراحت میکنی که شب میخوایم با مامانت بریم کلی قدم بزنیم و بخندیم

دختره لپ باباش رو بوس کرد و اونم پیشونی دخترشو

با این حالم و آهنگی که پلی کرده بودم یه حس عجیبی تمام وجودمو گرفته بود

فهمیدم که همه اشتباه میکنن

بهشت زیر پای تمام مادران نیست!

بهشت زیر پای «بعضی» مادران و «بعضی» پدرانه…

شایدم زندگی از زاویه یه ویلچری خیلی زیباتر از زندگی از زاویه بقیه باشه

همین
{عکس مرد ویلچری و دخترش}

یک دست جام باده و یک دست زلف یار

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست
گفتی بناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
آن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
آن ناز و باز تندی دربانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دل ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود جسته ایم ما

گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست 

مولانا

آهنگ بنمای رخ حامد نیک‌پی پیشنهاد میشه: بنمای رخ – حامد نیک‌پی













دلخوشی های مادرانه


فاجعه یعنی اینکه مامانت تنها دلخوشیش شاد بودنت باشه و تو شاد نباشی یا نتونی وانمود کنی شادی