۱۳۹۳ مرداد ۹, پنجشنبه

درد دل


مدتیه که میخوام تصمیمی بزرگی رو بگیرم
صبح تا شب و شب تا صبح تو فکرم
شبی گفتم بعد از مدت ها زنگ بزنم با یکی برم قدم بزنم
چهار بار کانتکتمو بالا و پایین کردم
هیچکسی رو پیدا نکردم بهش زنگ بزنم
تقریبا منصرف شدم که برم بیرون 
ولی گفتم من که تو خونه میخوام فکر کنم خب برم بیرون همین کارو کنم
تو خیابون بودم پیاده رو شلوغ بود رفتم تو خیابون 
از کنار خیابون راه میرفتم و تو بحر خودم مستغرق بودم
یه موتوری اومد کنارم گفت حال شما خوبه؟
گفتم قربان شما
گفت قدم میزنی؟
گفتم با اجازتون
گفت اگر کاری نداری سوار شو تا سر خیابون درد دل کنیم
همون لحظه به خودم گفتم آدم که خُل نیست به یه غریبه بگه بیا درد دل کنیم، لابد بالاست
گفتم مرسی عزیز اومدم بیرون تنها باشم فکر کنم
بعد از اینکه 2 بار اصرار کرد و من گفتم نه گفت
یه وقتایی آدم فکر میکنه یه وقتایی دوست داره فکرشو به بقیه بگه، من خیلی وقته تو فکرم و دنبال یکی ام که فکرهامو بهش بگم ولی هیچوقت کسی رو پیدا نکردم...موفق باشی، شب بخیر...گاز داد و رفت
همین که رفت جمله آخرش از جلوم چند بار رد شد یه نفس عمیق کشیدم
تو دلم گفتم منم

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۴, چهارشنبه

تاکسی 79


شبی از شرکت میومدم سوار تاکسی شخصی شدم
کل مسیر خودم و راننده 35-36 ساله تنها بودیم بحث ماشین میکردیم
گفت این پراید مدل 79 هست
گفتم عالی نگهش داشتی
گفت مال خانمم بود سال 82 دانشکده باهنر درس میخوندم صبح ماشین خودم خراب بود خانمم منو رسوند و رفت
از دانشکده رفتم خونه ی مامان جونم دیدم داره گریه میکنه، گفتم مامان جون چی شده؟ گفت هیچی دلم گرفته
خوابیدم یک ساعت بعد دیدم همه مشکی پوش بالای سرم ان گفتن خانمت تو خیابون اهلی از ماشین پیاده شده ماشین زدتش، یه مکث کرد گوشیشو در آورد بهم گفت نمیدونم چرا ولی اولین غریبه ای هستی که دارم زندگیمو براش تعریف میکنم عکسشو نشونم داد گفت تموم کرد.
ادامه داد:
گفت 7-8 سال ماشین تو خونه بابام خوابیده بود تا ماشین خودم کامل خراب شد،
زنگ زدم باباش، گفتم بیا ماشین دخترو ببر، بهم گفت دخترمو که نتونستی نگه داری ماشینشم نمیتونی نگه داری؟
راننده این حرف رو که زد مو به تنم سیخ شد
یه نفس عمیق کشید گفت لامصب انگار دیروز بود، دو سال پیش زن گرفتم بچه هم دارم ولی بعد از اینهمه سال فراموشم نمیشه
سر کار مدام بهش فکر میکنم و بغض میکنم
گفتم گذشت زمان باعث نمیشه آدم فراموش کنه، فقط تحملش رو راحت تر میکنه
نگام کرد گفت گذشت زمان تحملش رو برام سخت تر کرده
موقعی که میخواستم پیاده بشم پول ازم نگرفت گفت برای زنم فاتحه بخون
اولین بار بود که با بی اعتقادی با تمام وجود برای یکی فاتحه میخوندم
همین

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۲, دوشنبه

سخت ترین شغل دنیا، پدر بودن


دیروز ظهر تو گرما و زیر نور آفتاب کنار نمایندگی هیوندای وایساده بودم
یه مرد که دخترش رو شونه هاش نشسته بود از جلوم رد شد 
دختره گفت بابا از این ماشینا برام میخری؟
مرده بدون اینکه ثانیه ای فکر کنه با بچش رفت تو نمایندگی
به هرکدوم میرسید میگفت بابا این سرعتش خوب نیست این یکی ترمزش خوب نیست و غیره
رو تمام ماشین‌ها ایراد گذاشت که بچش بیخیال بشه، بچه هه بیخیال شد با هم خوشحال اومدن بیرون
بهترین سکانسی بود که میشد دید
خیلی خوب بود، خیلی


۱۳۹۳ فروردین ۷, پنجشنبه

رقص لزگی


عصری از دفتر زدم بیرون
حد فاصل چهارراه ملاصدرا و باغشاه وایساده بودم منتظر دوستم
یهو صدای آواز خوندن یکی اومد، برگشتم ببینم کیه
دیدم یکی داره میرقصه ، آواز میخونه و یک جعبه خالی شیرینی دستشه
اول فکر کردم لابد مشروب خورده که داره لزگی میرقصه
خوب که نگاش کردم دیدم دیوونه ست، مدام اسم نسترن میاره، میخونه و میرقصه
مقداری پول هم مردم بهش داده بودن که توی جعبه شیرینی بود
هرچی نگاش میکردم خندم که نمیگرفت هیچ، بغضمم میگرفت
زن و مرد کوچیک و بزرگ نگاش میکردن و با بلند بلند میخندیدن
نمیدونم شاید من نمیفهمم آدما رو
خیلی وقتها احساس میکنم من یه گوسفند هستم بین این همه آدم