مدتیه که میخوام تصمیمی بزرگی رو بگیرم
صبح تا شب و شب تا صبح تو فکرم
شبی گفتم بعد از مدت ها زنگ بزنم با یکی برم قدم بزنم
چهار بار کانتکتمو بالا و پایین کردم
هیچکسی رو پیدا نکردم بهش زنگ بزنم
تقریبا منصرف شدم که برم بیرون
ولی گفتم من که تو خونه میخوام فکر کنم خب برم بیرون همین کارو کنم
تو خیابون بودم پیاده رو شلوغ بود رفتم تو خیابون
از کنار خیابون راه میرفتم و تو بحر خودم مستغرق بودم
یه موتوری اومد کنارم گفت حال شما خوبه؟
گفتم قربان شما
گفت قدم میزنی؟
گفتم با اجازتون
گفت اگر کاری نداری سوار شو تا سر خیابون درد دل کنیم
همون لحظه به خودم گفتم آدم که خُل نیست به یه غریبه بگه بیا درد دل کنیم، لابد بالاست
گفتم مرسی عزیز اومدم بیرون تنها باشم فکر کنم
بعد از اینکه 2 بار اصرار کرد و من گفتم نه گفت
یه وقتایی آدم فکر میکنه یه وقتایی دوست داره فکرشو به بقیه بگه، من خیلی وقته تو فکرم و دنبال یکی ام که فکرهامو بهش بگم ولی هیچوقت کسی رو پیدا نکردم...موفق باشی، شب بخیر...گاز داد و رفت
همین که رفت جمله آخرش از جلوم چند بار رد شد یه نفس عمیق کشیدم
تو دلم گفتم منم
