۱۳۹۳ فروردین ۷, پنجشنبه

رقص لزگی


عصری از دفتر زدم بیرون
حد فاصل چهارراه ملاصدرا و باغشاه وایساده بودم منتظر دوستم
یهو صدای آواز خوندن یکی اومد، برگشتم ببینم کیه
دیدم یکی داره میرقصه ، آواز میخونه و یک جعبه خالی شیرینی دستشه
اول فکر کردم لابد مشروب خورده که داره لزگی میرقصه
خوب که نگاش کردم دیدم دیوونه ست، مدام اسم نسترن میاره، میخونه و میرقصه
مقداری پول هم مردم بهش داده بودن که توی جعبه شیرینی بود
هرچی نگاش میکردم خندم که نمیگرفت هیچ، بغضمم میگرفت
زن و مرد کوچیک و بزرگ نگاش میکردن و با بلند بلند میخندیدن
نمیدونم شاید من نمیفهمم آدما رو
خیلی وقتها احساس میکنم من یه گوسفند هستم بین این همه آدم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر